باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

روز دختر

 سلام نازنین دخترم امروز روز توست شیرین زبانم و من بخود می بالم که خداوند نظر لطفش را به ما کرده و تو رو در دامن ما نهاده تا هروز با دیدنت جانی تازه کنیم هرچه از تو بنویسم کم است فقط می دانم شدهای بهانه ای برای نفس کشیدنم با هر لبخندت من و پدرت خداوند را شاکریم و شکر می گوییم برای نعمت سلامتی و بودنت تو دریای بیکران محبتی هنگامی که سرت را بروی شانه ام می گذاری و آرام میگیری                      نفس مامان و بابا روزت مبارک   دختر ، خاطرات خوشی گذشته لحظات شاد حال و امید آینده است تقدیم به دختر امروز و مادر آینده "روز دختر مبارک"     ...
16 شهريور 1392

تقدیم به دخترم

                              تقدیم به دخترم که همه زندگی ماست   عاقبت در یک شب از شب های دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شورانگیز مادر می نهد بینمش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها  در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن     وقتی که به تو نگاه میکنم نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق ...
6 شهريور 1392

باران به روایت تصویر (از 1ماهگی تا 2ماه و نیمگی)

فدای این خوابیدنت  اولین باری که باران پستونک گرفت       فدای این خوابیدنت  اولین باری که باران پستونک گرفت فرشته کوچولوی من         دختر فشن من فدای اون زیونت   نفس مادر     خاله قزی گل قرمزی   ای ی ی ی ی ی ی جووووووووووووووووووونم   قربون نگات   خندتو عشفه مادر  بوووووووووووووووووووووووووووووووس     دخترم در جشن عروسی علیرضا       مینی موس من     ...
6 شهريور 1392

وقایع ماه دوم فرشته ما

سلام عزیزکم مامان خیلی اتفاقات تو این مدت برای ما و شما رخ داده که مامان فرصت نکرده ازشون برات بنویسه الان که دارم اینا رو می نویسم شما 2 ماه و 14 روزتون هست. وقتی 41 روزتون شد با هواپیما شما رو بردیم شوشتر تا باباجون و دایی ها و بقیه فامیل شما رو ببینن و شما هم با خانواده مامان آشنا بشین (92/4/31) عزیزکم اینو بگم که روز سوم تولد شما باباجون سکته کردند و مامان جون سریع رفتند پیش اون . هفته بعد هم بابا حمید  اومد پیش ما و آخر همان هفته 92/5/10 بابا جون و بابا حمید برای ولیمه شما ضیافت افطاری دادندکه تو تالار برگزار شد و حدود 100 نفر مهمان داشتیم ما تا 1هفته بعد از عید فطر اونجا موندیم و چون بابا حمید مریض بود ت...
5 شهريور 1392

1 ماهگی به روایت تصویر

1 روزگی 2روزگی 3 روزگی 4روزگی     1 روزگی 2روزگی 3 روزگی 4روزگی 5روزگی و اولین حمام خونه با کمک مامانی و عمه فائزه 6روزگی 8روزگی 9روزگی 10روزگی 11روزگی 12روزگی 13روزگی 14روزگی 17روزگی 18روزگی 19روزگی 20روزگی 23روزگی 24روزگی 26روزگی 27روزگی 28روزگی 29روزگی 30روزگی 31روزگی ...
29 مرداد 1392

خاطره زایمان

خاطره زایمان برای اینکه خاطره زایمانم رو بنویسم باید به کمی قبل تر برگردم از اونجایی که من بارداری سختی داشتم در ماه پنجم به دلیل کوتاهی طول سرویکس مجبور به سرکلاژ شدم و بعد از اون باید تا هفته 36 بارداری هفته ای یکبارآمپول پرولوتون تزریق می کردم تا رحمم سفت بشه و هر روز هم قرص ...... می خوردم ولی همیشه درد داشتم و هر لحظه احتمال زایمان زودرس داشتم با استراحت ماه هفتم رو هم تموم کردم و تا حدودی خیالم راحت شد که اگه بچه زودتر هم به دنیا اومد میشه نگهش داشت. از اونجایی که تصمیم به زایمان طبیعی داشتم با اجازه دکترم از اول ماه هشتم کلاسهای استخر رو شروع کردم تا به روند زایمان کمک بشه در هفته 31 هم بچه چرخید و تا حدی خیالمون رو راحت کرد ، هفته ...
29 مرداد 1392